باد ملایمی میان درختان میچرخید و بوی خاک نمخورده را به سمتشان میآورد. آنها تازه پایشان را روی خاک جنگل گذاشته بودند؛ درست همانجایی که قرار بود چند روزی از تمام شلوغیها دور باشند. هیچکدام چیزی نمیگفتند، اما هر دو میدانستند این سفر قرار است متفاوت باشد—سفری که شاید سالها بعد هم با لبخند از آن یاد کنند.

فصل اول: رسیدن به سکوت
وقتی چادر را باز کردند و مشغول آماده کردن وسایل شدند، زمان عجیبتر از همیشه میگذشت؛ آرام، سبک، و بیصدا.
زن درحالیکه گره طناب را میزد، نیمنگاهی به مرد انداخت.
گفت: «چقدر دلم برای همین سکوت تنگ شده بود.»
و مرد بدون اینکه سرش را بلند کند، فقط خندید—خندهای که انگار میگفت: «من هم همینطور.»
جنگل، خانهی چند روزهشان شد؛ خانهای که سقفش آسمان بود و دیوارهایش درختانی کهن.

فصل دوم: تابی برای دو نفر
آن روز ظهر، در سایهی درختی بلند، تصمیم گرفتند تابی بسازند؛ نه برای سرگرمی…
برای ساختن لحظههایی که بعداً بتوانند با گفتنش همدیگر را بخندانند.
طناب را میان دو شاخه محکم کردند.
زن روی تاب نشست؛ پاهایش را کمی تاب داد و نگاهش را به دوردست دوخت.
گفت: «میدونی؟ آدم هیچوقت برای تاب خوردن پیر نمیشه.»
مرد گفت: «برای اینکه کنار تو باشه هم پیر نمیشه.»
و جنگل شاهد بود که چطور یک تاب ساده میتواند دل دو آدم را اینقدر گرم کند.

فصل سوم: چای و آتش و حرفهایی که هیچوقت تمام نمیشوند
شب که رسید، هوا بوی سردی میداد.
مرد آتش روشن کرد؛ شعلهها کمکم بزرگ شدند و نورشان روی صورت هر دو افتاد.
زن دستانش را دور لیوان چای حلقه کرد و گفت: «آخه چرا هر چی دور میشیم، همهچی اینقدر روشنتر میشه؟»
مرد به شعلهها نگاه کرد:
«چون وقتی کنار کسی هستی که دوستش داری… دنیا سادهتر میشه.»
سکوتی گرم میانشان نشست؛ سکوتی که از هزار حرف صمیمیتر بود.

فصل چهارم: صبحی که ماهیگیری را عاشقانه کرد
صبح، دریاچه آرامتر از همیشه بود؛ سطحش مثل آینهای صاف.
آنها کنار هم روی تختهسنگی نشستند و قلابهایشان را به آب انداختند.
زن آرام گفت: «میخوام این لحظه رو نگه دارم… همونطور که هست.»
مرد لبخند زد:
«حسابش با من. فقط قول بده لحظههای بعدی رو هم با هم بسازیم.»
و درست همانجا، میان جنگل و آب و آفتاب، فهمیدند که سفرشان فقط یک تفریح نبود—نوعی بازگشت بود؛ بازگشت به خودشان، به هم، به آرامشی که مدتها گم شده بود.

